۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

شاید آغازی دوباره

ساده شد همه ثانیه ها
درد ها به دست باد 
باد به دست من گرفتار
من گرفتار به دست دردها
حلقه ای می شویم و می پیچیم و می گردیم
گرد به پا می شود ز بیداد ما
داد می شویم
حالا می خواهم طوفان شوم
بتازم به سوی دورترین اقیانوس های ناشناخته
تو را
با تمام یادهایت
با تمام خنده هایت
بکوبم بر سر بلندترین موج ها
غرق کنم
غرق شوی
بروی قعر نادیدنی ترین 
نادیده شوی مثل گنج های دزدان دریایی
آرام شوم شاید
بازآیم به دنیای آدم های آرام بی خیال 
آرام شوم شاید

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

گریه

بر این یغما 
بر این تیر هزاران بار بشکسته
بر این شوریده حال بی خبر از داغ تنهایی
نمی گریم
براین ساحل که راهش تا به دریا کشته صد فرسنگ
بر آن غرقه میان دشت های افتاده بر دور سکوت؛ آهنگ
بر این و آن نمی گریم
صدایم را نگاهت پشت پا می زد
قسم بر برکه جوشیده از لبخند بیابان ها
که بر جاپای مانده در میان ساحل لب تشنه دریا
نگاهت این نگاه بی سر و پا را
ز گردن با تیز مژگان تبر می زد